خرمقدس

a site for uptight people

Saturday, May 31, 2003


A Day Of Wonder In Subway




برداشت اول


ساعت 8:30 صبح در يكي از ايستگاههاي مترو.<نما داخلي> يك كارگر ا�غاني كه تي شرت خاكستري و جين آبي پوشيده و ساك آبي بر دوش دارد در يك ايستگاه بين راهي سوارقطار ميشودو روي صندلي مقابل من مي نشيندبا وجود تن�ر از قوم آريانا نمي توانم چشمم را از او بردارم .چيزي در وجود او آشنا است,نگاهش,ر�تارش يالباسش؟نميدانم.هر چند مسخره است ولي با ديدن او به ياد يكي دوستان قديمي ام ا�تاده ام كه در يك دانشگاه صنعتي مشهور مهندسي عمران مي خواند.ولي آخر چه ارتباطي مي تواند بين يك كارگر ساختماني و يك مهندس عمران وجود داشته باشد.كلا�ه از كش� اين ماجرا خودم را روي صندلي رها ميكنم و چشمانم را مي بندم تا كسري خواب ديشب را جبران كنم.كمي بعد صداي يك نوار ضبط شده ورودبه ايستگاه شري� را اعلام ميكند.براي يك لحظه چشمانم را باز ميكنم و كارگر ا�غاني را مي بينم كه براي پياده شدن آماده ميشود وقتي به سمت در خروجي برمي گردد ناخودآگاه نيم خيز مي شوم.پشت تي شرتش آرمي آشنا مي بينم و عبارتي كه نوشته:sharif university of technology


برداشت دوم


ساعت 8:45همان روز,متروي تهران -كرج.طبق معمول به قسمت زيرين قطار مي روم و روي صندلي كنار پنجره مي نشينم .ديري نمي گذرد كه در حلقه دانشجويان دانشگاه آزاد محاط مي شوم,سه دختر و دو پسر19-20ساله,طبق معمول پر سر و صدا و جنجالي .خنده ها و ريسه ر�تن هايشان آزارم ميدهدوشادي شان تنهايي ام را به رخ مي كشد.براي يك لحظه تصميم ميگيرم تا از چيني نازك تنهايي برايشان بگويم وخواهش كنم كه كمي مراعات كنند ولي بازتاب صورتم را در پنجره ميبينم و مي�همم كه براي بازي در نقش يك عاقله مردناصح خيلي خيلي جوانم.�كري به سرم ميآيد,كتاب محبوبم را از كوله در مي آورم و مشغول خواندن مي شوم,اندكي بعد چنان در هنر اكسپرسيونيستي غرق شده ام كه از از هياهوي داخل واگن جز زمزمه اي نميشنوم دنياي رنگهاي تند و گرم ماتيس,طرح هاي ساده شده و موجدار ون گوگ و نقاشي هاي تشنج زده مونك برتر ازهر مخدر و روان گرداني شما را به عالم مجاز مي برد.از مطالعه در قطار در حال حركت سر گيجه گر�ته ام براي يك لحظه سرم را بالا مي گيرم و از پنجره به بيرون نگاه ميكنم ...و خدايا !چه مي بينم!يك طوطي در �اصله كمي از پنجره در هوا ايستاده است.آنهم نه يك طوطي معمولي,يك طوطي ه�ت رنگ مثل پرندگان جنگلهاي آمريكاي جنوبي ,با رنگ هايي به غايت تند و زنده.آيا خواب ميبينم؟بيدارم؟طوطي پرواز كنان در بين درختان پارك چيتگر از نظر محو ميشود.يك لحظه بر جاي مي مانم و نا خودآگاه ميگويم:شما هم ديديد؟طوطي بود!همس�ران صحبتشان را قطع ميكنند و با پوز خند مسخره اي مرا نگاه ميكنند,بعدحر�هاي دم گوشي و خنده هاي ريز وآزاردهنده.يكي از دخترها طوري كه من متوجه نشوم با انگشت اشاره به شقيقه اش ميزند و همگي ميخندند,همه بجز يكي ديگر از دختر ها كه روبروي من نشسته .نمي دانم كه او چرا نمي خندد.ناراحت از اينكه خود را بازيچه چند لمپن قرار داده ام تا كرج سر از كتاب بلندنميكنم.كم كم خودم هم باور ميكنم كه تحت تاثير كتاب كذايي ,اوهام زده شده ام.قطار به ايستگاه آخرميرسد و مردم به طر� در هاي خروجي هجوم مي برند.دختري كه مقابل من نشسته بود صبر ميكندتا دوستانش كمي از ما �اصله بگيرند.بعد سرش پايين مي آورد و خيلي آرام ميگويد:من هم ديدم !

Sunday, May 25, 2003

ازاحمق گريزانم


اگر من روزي به رياست جايي منصوب شوم <صداي ممتد شيشكي حضار>واگر قرار باشد كه براي گزينش پرسنل مورد نيازم تنها يك آزمون برگزار كنم ,مسلما آن آزمون ,تستIQ خواهد بودچرا كه تحمل همه جور آدمي را دارم بجز آدم احمق,شايد از ديدشماحر� من خودخواهانه ومغرورانه جلوه كند ولي از نظر من حماقت گناهي است نابخشودني كه سزاي آن آتش است,آتش بلاهت وقتي در جامعه ا�تاد دامن همه را خواهد گر�ت حتي اگر آن آدم آخرهوش و ذكاوت باشد:گويند كه روزي عيسي سر بر بيابان گذاشته بود و هراسان مي گريخت,حواري پرسيد اي پسر مريم !چون تو داروي هر علتي پس از چه چنين گريزاني؟عيسي گ�ت از احمق,از احمق گريزانم چرا كه حماقت درديست كه آنرا هيچ درمان نيست(نقل به مضمون).بعضي اوقات بنا به ضرورت هاومصالح اجتماعي ,شغلي,سياسي و ...مجبور به همكاري با كساني هستيم كه هيچ سنخيتي با آنها نداريم واين مساله به شدت آزاردهنده است ولي از آن بدتر همكار,هم خانه,همكلاس ياهم ...شدن با كسي است كه نه تنها بويي از ذكاوت نبرده بلكه هوش و استعداد شما را هم به هرز مي دهد.شما را نميدانم ولي من شخصا ترجيح مي دهم كه طر� مقابلم آدم خوش�كر,با هوش ,زيرك و صد البته منطقي باشه تا اينكه �قط هم�كر يا هم دسته من باشه (هر چندهيچ وقت خودم را در قيد دسته يا گروهي قرار ندادم).عمق اين �اجعه زماني خواهد بود كه �رد احمق شريك زندگي يا به نوعيpartner شما باشد,چه چيزي مي تونه بدتر از اين باشه كه شما روزتون را با ديدن يك آدم احمق آغاز كنيد يا مادري را براي بچه هاتون در نظر بگيريد كه ژن بلاهت را به آنها انتقال ميدهد.سينماي ما ,دانشگاه ما,نشريات ما و در يك كلام جامعه ما پر شده از زيبا رويان �اقد ادراك(همان بيشعور سابق!).مسلمادرك ميكنيد كه منظورم از �قد ادراك ,بي سوادي يا دانشگاه نديدگي نيست, اي بسابيشعوركالج ر�ته ديده �كولته !وچه بسا كم سواد �هيم كالج نديده .اگر سابق بر اين براي وارد شدن به دنياي هنر ,استعداد و شم هنري شرط لازم و عرق ريختن و دود چراغ خوردن شرط كا�ي بود امروزه روز آب و رنگ و خال و خط شرط لازم و كا�ي براي هر كاري است.تعجب ميكنم از كساني كه تنها با ديدن يك ضعي�ه وجيهه در كنار خيابان بوق شيپوري ماشين شان را به صدا در مي آورند بدون اينكه توجه كنند طر� از لحاظ �كري در چه سطحي است و آيا اصلا با با آنها سنخيتي دارد يا نه.طبيعي هم هست ,چون اي آدمها به �كر برقراري ارتباط �يزيكي اندو�قط مي خواهند مثل يك گاو نر بيشعور شهوتراني كنند,شايد هم اصلا روحي ندارند كه به �كر ارضاي روحي باشند.خوب چه ميشه كرد ,معنويت كالايي است كه اين روزها مشتري ندارد.راستي اين روزها گوشت ميردامادي كيلويي چنده؟