پا در ك�ش نويسنده ها
يك روز يك دخترخانم زيبا و مهربان داشت از مدرسه به خانه برمي گشت كه ناگهان صدايي شنيد
-دختر خانم!دختر خانم !خواهش ميكنم به من كمك كنيد
دختر هر Ú†ÙŠ به اطراÙ�Ø´ نگاه كرد نتواست ØµØ§ØØ¨ صدا را پيدا كند,براي همين با نگراني پرسيد:
-شما كي هستيد؟چرا خودتون رو نشون نميديد؟
صدا گ�ت:من همين جا هستم,�قط خواهش ميكنم همونجا كه هستيد بايستيد چون اگر يك قدم به جلو
برداريد ديگه چيزي از من باقي نمي مونه.
دختر قدمي به عقب برداشت وبا ديدن آن چيزي كه جلوي پايش بود نزديك پس بيا�تد:قورباغه كوچكي
بين شبكه هاي �لزي �اضلاب گير كرده بود.
قورباغه دوباره Ú¯Ù�ت:چرا تعجب كرديد؟نكنه Ù�كر كرديد ما قورباغه ها Ú¯Ù†Ú¯ Ùˆ لال هستيم,ØØ§Ù„ا اگه
زØÙ…تي نيست منو از اين وضعيت نجات بديد!
دختر باورش نميشد كه هم ØµØØ¨Øª يك قورباغه شده ولي با اين وجود جلو رÙ�ت Ùˆ پاي قورباغه را از
لاي شبكه �لزي �اضلاب بيرون كشيد و آن را روي زمين گذاشت.قورباغه تمام نيرويش را جمع كرد ولي
نتوانست بيش از چند سانتي پرش كند,آخر پايش بدجوري صدمه ديده بود.دختر كه اين وضع را ديد
تصميم گر�ت تا قورباغه را به خانه ببرد و از او پرستاري كند
تمام آن بعداز ظهر دختر مشغول مداواي زخم و پرستاري از قورباغه بود,تازه همه اينها در مقابل
زØÙ…تي كه براي تهيه غذاي قورباغه متØÙ…Ù„ شد هيچ بود.
بالاخره آن روز شب شد و وقت خواب �را رسيد,دختر قورباغه را روي تخت كنار بالش اش گذاشت
Ùˆ خودش هم كنار او دراز كشيد.قورباغه كه تا ØØ§Ù„ا ساكت بود به آهستگي سر ØµØØ¨Øª را باز كرد:
-دختر خانم تو Ù…ØØ¨Øª را در ØÙ‚ من تمام كردي براي همين تصميم گرÙ�تم داستان زندگي ام را
برايت تعري� كنم,راستش من از اول قورباغه نبودم.روزگاري من زير اين آسمان نيلي شاهزاده جوان
و زيبايي بودم ولي با طلسم يك جادوگر بد سيرت در قالب يك قورباغه مسخ شدم....
قورباغه Ú¯Ù�ت Ùˆ Ú¯Ù�ت تا اينكه چشم هاي دختر گرم شد Ùˆ خوابش برد.Ù�ردا ØµØ¨Ø ÙˆÙ‚ØªÙŠ چشمهايش را باز كرد
پسر جوان Ùˆ خوش صورتي را ديد كه به او لبخند ميزند.دختر با ÙˆØØ´Øª از جا پريد Ùˆ هراسان پرسيد:
-تو كي هستي؟تو اتاق من چه كار ميكني؟زود از اتاق من برو بيرون!
جوان لبخندي زد Ùˆ Ú¯Ù�ت:دختر خانم من رو نمي شناسي؟من همان قورباغه ديروزي هستم.مهرباني Ùˆ Ù…ØØ¨Øª تو
باعث شد كه جادوي آن عÙ�ريته زشت بي اثر بشه ,من آزادي ام را به تو مديونم!ØØ§Ù„ا اگر باور نميكني
برو زير بالش را نگاه كن.
دختر با نگراني واضطراب گوشه بالش را گر�ت و بلند كرد:هيچ اثري از آن قورباغه ديده نميشد,
انگار كه هيچگاه وجود نداشته...
البته اين داستان بسيار آموزنده و اخلاقي است منتهي مشكلي كه هست اينه كه پدر و مادر آن دختر اين
داستان را باور نميكنند!
خرمقدس
a site for uptight people
.jpg15156.jpg)
